این فقط و فقط چیزهاییه که من بر اثر دوتا تجربه چند ساله از افسردگی خودم یادگرفته ام و قرار نیست به جای مشاوره پزشکی باشه. قراره اگر افسردگی دارید کمکتون کنه که ببینید حالتهاتون طبیعیه و یه نفر دیگه توی شرایط مشابه چه کار کرده. اگر شما هم تجربه افسردگی دارید حتما از تجربه تون بگین. اگه پستی در این مورد نوشتید خواهش میکنم برام لینکش رو بذارید که اضافه کنم.

افسردگی چیه؟ من اگه بخوام افسردگی رو توی یه جمله خلاصه کنم میگم یک غم بی انتها و سنگینیه که هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره.اما فقط اون غم نیست که افسردگی رو به معضل تبدیل میکنه...آدم انگار بی اراده میشه٬ تماسش با دنیا قطع میشه٬ سنسورهاش حساسیتشون نسبت به زندگی کم میشه...میدونی یه سری کارها رو باید بکنی اما نمیکنی...میدونی باید درس بخونی اما نمیخونی٬ میدونی باید با دوستت بری بیرون اما نمیری٬ از چیزی لذت نمیبری٬ چیزی به هیجانت نمیاره و غمگینی٬ غمگینی٬ غمگینی٬ بی دلیل و با دلیل میزنی زیر گریه٬ احساس تهی بودن میکنی...و خودت رو دوست نداری....تمام اینا هست و هر روز به خودت میگی که فردا یه آدم متفاوت میشی اما باز هم فردا همونه و پس فردا و بقیه روزها...و با خودت فکر میکنی که چقدر بی اراده و ضعیفی...زندگی خاکستریه وقتی آدم افسرده است.


مهمترین چیزی که باید بدونیم اینه که افسردگی یک اتفاق فیزیکیه...مواد شیمیایی داخل مغز آدم سطحشون جابجا میشه و واسه همینم هست که علی رغم اینکه هر روز به خودمون میگیم که عوض خواهیم شد نمیتونیم عوض بشیم...به خاطر اینکه افسردگی یک حالت روحی نیست که بخواهیم تصمیم بگیریم که عوضش کنیم. اصلا با تصمیم ما به وجود نیامده که با تصمیم ما بخواد از بین بره...عکس العمل فیزیکی/روانی بدنه نسبت به مسائل زندگی...همونطور که سرماخوردگی عکس العمل بدنه نسبت به سرما و درد عکس العمل بدنه نسبت به ضربه.


افسردگی من در اثر چی بود؟ من اولین سری افسردگیم رو سر کنکورم داشتم. یادمه هیچی درس نمیخوندم. هیچی. یعنی هرچی تست من اون سال سر کنکور زدم از روی حافظه بود و چیزهایی که سرکلاس شنیده بودم و یادم مونده بود...علتش اما فکر میکنم به قبل از کنکور و اتفاقات بچگی برمیگشت...دو سال طول کشید تا دوباره من با زندگی تماس پیدا کردم و خیلیش رو مدیون خوابگاه و مخصوصا دوستیم با آیدا هستم٬ البته الان میدونم که اون موقع به شدت افسرده بودم٬ اون موقع فکر میکردم آدم بیخودی هستم...


دومین سری افسردگیم سال دوم دکترا بود...اومده بودم آمریکا و اون بدو بدوی دو سال اول تموم شده بود و امتحان qualifying رو که قبول شدم یهو انگار یه روز صبح پاشدم و به خودم گفتم "من اینجا چه غلطی میکنم؟"...اما یکسال طول کشید تا برم مرکز بهداشت دانشگاه...سر یه امتحانی خواب موندم(این خوابیدن زیاد هم از عوارضشه) و دیر رسیدم و همونجا پشت در با گریه زنگ زدم و وقت گرفتم واسه اینکه دیگه قبول کردم از پسش تنهایی برنمیام...یکسال فکر کردم بی ارادگی و ضعفمه و خودم باید درستش کنم و نتونستم...


چه جوری درمان شد؟ خیلی خیلی یواش! اینو نمیگم که بترسونمتون. دارم میگم که وقتی میبینید شما هم یواش یواش خوب میشید شاکی نشید...اگر الان افسرده هستید احتمالا توی یه کار خیلی خوب دارید عمل میکنید و اونم انتقاد کردن و غر زدن به جون خودتونه. ظاهرا دو تیپ درمان استاندارد برای افسردگی هست: اولیش مشاوره است و دومی دارو.


توی مرکز بهداشت بعد از ارزیابی اولیه تصمیم گرفتند که من فقط مشاوره داشته باشم...بهم گفتند اگر حال مریض خیلی بد باشه و نتونه اصلا روتین زندگیش رو پیش ببره(مثلا صبح تا شب داره گریه میکنه) بهش دارو میدند که یه کمی روی دور بیاد و بعد مشاوره... هردوی اینها در دراز مدت کاری که میکنه اینه که اون بالانس مواد شیمیایی داخل مغز رو دوباره به حالت نرمال برمیگردونه...وقتی برگشت اون روزیه که شما از خواب بیدار میشید و یکهو احساس میکنید که دیگه افسرده نیستید...برای من این پروسه دو سال طول کشید.

هدف اصلی از مشاوره اینه که به شما مهارتهایی رو بده که خودتون در نهایت یه مشاور کوچیک توی مغزتون داشته باشید که در مواقع فشار و سختی کمکتون کنه...به عبارت دیگه اون روند حرف زدن در مورد مشکلات رو از روند مخرب "خود زنی و محاکمه گر" به روش سازنده "تحلیل گر و حلال" تبدیل کنه و بعد این پروسه رو درونی کنه.


● نکاتی که به من کمک کرد:
۱) در مورد تجربه های آدمهای دیگه از افسردگی بخونید...این به من خیلی کمک کرد که ببینم این چیزهایی که من دارم تجربه میکنم بقیه هم تجربه کرده اند. بقیه هم از در اتاق رئیسشون احتراز میکنند واسه اینکه میترسند بفهمه هیچ پیشرفتی نداشته اند اما باز هم هیچ پیشرفتی نمیکنند٬ بقیه هم دائم گریه میکنند٬ بقیه هم دائم خودشون رو سرزنش میکنند....احساس تهی بودن و ناامیدی و گیجی میکنند و مهمتر از همه علی رغم اینکه واقعا دلشون میخواد نمیتونند اوضاع رو عوض کنند.


۲) حتما حتما حتما پیش مشاور و دکتر برید. حال آدم افسرده مثل حال آدم با تب چهل درجه میمونه. همونطور که آدم مریض حال باید دکتر بره آدم افسرده هم باید بره. اگر شما تب و لرز رو با نیروی اراده میتونید خوب کنید افسردگی رو هم میتونید.
یادتون باشه که در بدن شما یه اتفاق فیزیکی افتاده و اون باید حل بشه تا افسردگیتون خوب بشه. در گریه کردن و غمگین بودن هیچ فضیلتی نیست و پیش مشاور رفتن هوش شما رو میرسونه. من هرچقدر تاکید کنم این نکته رو کم گفته ام. من خودم سه سال تموم هر هفته رفتم مشاور...یک مشاور خوب هیچ وقت به شما نمیگه چکار باید بکنید یا نباید بکنید و اصلا درمورد زندگی شما قضاوت نمیکنه و حکم صادر نمیکنه بلکه بهتون کمک میکنه تا خودتون با حرف زدن در مورد مشکلتون اونو از یه چیزی که داره به در و دیوار مغزتون میکوبه بیرون بیارین و بذارین جلوتون و ببینینش و بعد بتونید خودتون تحلیلش کنید و براش راه حل پیدا کنید....در واقع مشاور فقط یه کاتالیزوره که به شما فکر کردن سازنده رو به مرور یاد میده...به مرور.


۳) اگه میتونید سعی کنید با حیوانات بیشتر دمخور باشید. این یه راه خیلی شخصیه اما واسه من خیلی کمک بود. یه موقع هایی هست که ادم اصلا توانایی روحی برای زندگی اجتماعی و بده بستانهایی که حتی در یک رابطه سالم هست رو نداره...خیلی ساده انرژی روحش تموم شده. حیوانات به آدم عشق و عاطفه بدون شرط میدن و به آدم اجازه میدند که بدون پیش شرط دوستشون داشته باشه....این خیلی کمکه.


وجود مرنو خان توی اون دو سالی که من افسرده بودم واقعا تعیین کننده بود و برای من یه نشونی بود از اینکه هنوز زنده ام و میتونم دوست داشته باشم. اگر در شرایطی هستید که روتین زندگیتون رو میتونید اداره کنید یه حیوونی مثل گربه که نسبتا مستقله و احتیاج به نگهداری زیاد نداره خیلی میتونه کمکتون کنه.


۴) روز به روز زندگی کنید: یکی از چیزهایی که منو برای دومین بار افسرده کرد چشم انداز نامطمئن آینده بود...آینده میتونه خیلی چیز ترسناکی باشه. اینکه ممکنه تنها بمونیم٬ به اهدافی که دلمون میخواست نرسیم٬ اینکه فکر کنیم راه رو اشتباه اومدیم٬ راه برگشت نداریم.. اینا خیلی راحت میتونه اعتماد به نفس آدم رو از بین ببره و آدم رو از ترس فلج کنه...سعی کنید روز به روز زندگی کنید.


هر روز فقط برای همون روز هدف بچینید و سعی کنید وقتی اون تمایل رو دارید که واسه همه زندگیتون همین الان تکلیف معلوم کنید به خودتون بگین "امروز میخوام چکار کنم؟"... ساده نیست ولی با تمرین اگر بتونید انجام بدید خیلی کمک میکنه.
۵) با خودتون صبور باشید...گفتم آدم افسرده مثل ادم با تب چهل درجه میمونه دیگه؟ از خودتون وقتی تب دارید که توقع ندارید بتونید مثل روزگار سلامت زندگی کنید...خوب برای چی پس الان از خودتون توقع دارید؟ سعی کنید انقدر در مورد افسردگی بخونید و یادبگیرید که خودتون قبول کنید که افسردگی از ضعیف بودن و ضعف اراده نیست و شما حالت عادی ندارید و نباید ازتون توقع توانا بودن کامل بره...معمولا آدمهایی که اصلا تجربه افسردگی ندارند این مساله رو نمیفهمند و فکر میکنند افسردگی یعنی غمگین بودن و بعد نمیفهمند شما چرا عوض نمیشید...گوش ندید...


من میدونم و شما میدونید که انقدر بار روی دوش آدم هست که نمیشه عوض شد...به این راحتی نمیشه و صبوری میخواد...اگه همچین آدمی دورتون بود بهتره بره سوادش رو زیاد کنه به جای اینکه واسه شما تز بده که چه جوری باید زندگی کنید. با خودتون صبور باشید...واسه روحتون چایی با عسل دم کنید و یه کتاب بردارید و کنار شوفاژ بنشینید و به خودتون و دنیا اعلام کنید که روحتون آنفولانزا گرفته.


● کلام آخر:
افسردگی عین سرما خوردگی شدید میمونه. دیدین وقتی آدم سرما میخوره و دماغش میگیره و شب از نفس تنگی خوابش نمیبره با خودش میگه "خدایا میشه من دوباره بتونم نفس بکشم؟"...شما هم الان لابد فکر میکنید خدایا میشه من یه روزی اینجوری غمگین نباشم؟ میشه...یه روز بعد از این مشاوره و دکتر...یه روز از خواب بیدار میشید و میبیند که دیگه افسرده نیستید.


افسردگی برمیگرده. اینو دارم میگم که بدونید. همونجور که بدن بعضی از آدمها نسبت به سرما حساسه و تند تند سرما میخورند بعضی از آدمها هم نسبت به استرس حساسند و تند تند افسردگی میگیرند...اما این معنیش این نیست که هربار زندگی شما باید تعطیل بشه...بعد از دفعه اول همونطور که میدونید نشانه های سرما خوردگی یعنی گلو درد و فین فین نشانه های افسردگی رو هم میشناسید...اونوقت وقتی میبنید داره میاد براش آماده اید...
به نظر میاد افسردگیه داره میاد و حواسشون باشه...انوقت به جای اینکه دو سال طول بکشه ایندفعه دوماه طول میکشه و دفعه بعد حتی کمتر.


پ.ن. به من وبلاگ نوشتن هم خیلی کمک کرده. اولین پست وبلاگم دقیقا سه سال و نیم پیش این بوده "چرا هیچ کس راجع به لاغری وبلاگ نداره؟ یا اینکه ادم چرا یهو بیخودی گریه میکنه؟ چرا آدم با اینکه میدونه درس و مشق و هزار بد بختی داره از عصر تا حالا نشسته وبلاگ درست میکنه...یا چرا آدمها تو ورزش رفتن و هرچی کار حسابیه انقدر تنبلن؟" و خودتون میبینید که خیلی شرایطم عوض شده...وبلاگ به من خیلی کمک کرد که بتونم بلند بلند فکر کنم..جای مشاور رو اصلا نمیگیره اما ممکنه کمک باشه و در ضمن کمی از تنهایتون کم کنه.

● نکته تکمیلی ۱:
من یه چیزی رو میخوام تاکید کنم. ممکنه آدمهایی هم باشند که بدون مراجعه به مشاور در یه مقطعی افسردگی گرفته اند و خوب شده اند و بعد به شما این القا بشه که شما هم باید بتونید بدون مشاور و دکتر خودتون رو خوب کنید...گوش ندید.
من خودم سری افسردگی اولم بدون دکتر خوب شد واسه اینکه اصلا نمیدونستم افسرده ام که بخوام برم دکتر(درحالیکه حتی به خودکشی هم فکر کرده بودم!)...من شانس آوردم٬ شانس آوردم که به جای تهران شهرستان قبول شدم و از محیط خونه که تنش داشت دور شدم و تونستم به خودم برسم و شانس آوردم دوست خوب و بی غل و غشی مثل آیدا نصیبم شد که میشد شبها تا دیر وقت دور حیاط قدم بزنیم و حرف بزنیم...اما فقط خوب شدن افسردگی مهم نیست....
باید از خودتون بپرسید به چه قیمتی؟ و آیا وقتی خوب شد آیا شما دانش لازم رو کسب کرده اید که دفعه بعد بتونید آگاهانه باهاش برخورد کنید؟ یا اینکه مثل من تازه دفعه دوم باید یاد بگیرید افسردگی چیه و دو سال از بهترین سالهاتون رو صرفش کنید...کاری که اصلا لزومی نداشت...و من اگر همون دفعه اول میدونستم که افسردگی دارم شاید خیلی کمتر از این خودم رو به خاطر قبولی شهرستان سرزنش میکردم٬ شاید انقدر خودم رو با زمین و زمان مقایسه نمیکردم٬ شاید آدم شاد تری میبودم و شاید افسردگی اولم سه سال طول نمیکشید...


ممکنه بعضی آدمها بدون مشاور افسردگیشون خوب شده باشه اما احتمال اینکه خوب بشه کمتره و در ضمن باید دید به چه قیمتی از زندگیشون توی اون دوره و آخر هم اینکه آیا دانش کافی برای بازگشتش کسب کرده اند؟


●نکته تکمیل ۲:
اگر توی محل زندگیتون (مخصوصا ایران) دکتر خوبی رو میشناسید حتما معرفی کنید. اما خواهش میکنم اگر به کارش مطمئن هستید معرفیش کنید چون بقیه روی اعتماد به حرف شما قرار بهشون مراجعه کنند.

منبع: میگنا