فروید یكی از آثار خود را به عنوان سوگواری و مالیخولیا به تحلیل كلاسیك سوگ و سوگواری پرداخته است. عقاید فروید در این اثر، نه تنها بر پایه و اساس نظریه روانكاو از افسردگی قرار گرفت بلكه تأثیر شگرفی را بر مفاهیم عاطفی سوگ كه پس از وی ارائه گردید برجای گذارد.

با توجه به نقش مهم نظریه سوگ فروید در حوزه مطالعاتی داغدیدگی، عجیب آن است كه سوگ به عنوان فرایندی روان شناختی مورد توجه فروید نبود.

 فروید به تحلیل تطبیقی سوگواری و مالیخولیا (سوگ و افسردگی بالینی) برای اثبات اینكه سوگ به منزله الگویی برای افسردگی بالینی عمل می كند، پرداخت سوگ و افسردگی بالینی هر دو واكنش نسبت به فقدان عزیزانند و ویژگی آنها خلق افسرده، بی علاقگی و عدم فعالیت می باشد.
به اعتقاد فروید، تفاوت اساسی بین این دو حالت، احساس گناه، خود ملامت گری، و عزت نفس در سوگ غیر بیمارگونه (هنجار) است.

سوگ بیمارگونه: فروید، افسردگی بالینی را به مثابه تنها شكل سوگ بیمارگونه داشته و پیرامون آن به بحث و بررسی پرداخته است. به اعتقاد فروید (1917) كلید درك فرایندهایی كه به افسردگی بالینی منجر می شود، تفاوتهای اساسی میان سوگ هنجار و بیمارگونه به لحاظ نشانه شناسی میباشد.