«كشتی من سكان ندارد و دستخوش بادی است كه در ژرف ترین دیار مرگ می وزد.» كافكا

«افسردگی» واژه غریبی نیست. واژه ای كه عده ای را بر آن می دارد كه نمایشگاهی برپا كنند از نوع عمیق تر و عده ای را بر آن می كند تا در آن نمایشگاه آثار هنری خود را عرضه دارند.

«افسردگی» واژه غریبی نیست، واژه ای كه در كنج وپستوی هر خانه ای می توان یافت و تجربه ای از آن را در اندرونی هر سینه ای مشاهده كرد. سخن در ستایش افسردگی نیست، سخن از واقعیتی است انكارناپذیر كه در تضادی درونی از كنج تاریك خود به بیرون خزیده و خود را به عرصه نمایش گذاشته است، در قالب تصویری، عكسی، نوشته ای، چیدمانی و... سخن از واقعیتی است كه می توان با آن روبه رو شد و یا از آن فرار كرد و آن را ندیده گرفت. آیا افسردگی به تعبیر برگزار كنندگان نمایشگاه «تجربه هنر امروز ما» است؟ آیا افسردگی تنها تجربه مشترك هنر كشور ماست و یا تجربه مشترك جهانی؟

شاید سال های زیادی است كه افسردگی در زندگی مردمانی كه در این كره خاكی زیست كرده اند، حضور دارد. چنان كه سه هزار سال قبل در دنیای از هم پاشیده بابل، آن چنان كه از روی كوزه های گلی آن برمی آید مردمی بودند كه بر ضابطه های اجتماعی خود گریه می كردند و با ناامیدی از خود می پرسیدند آیا آینده ای وجود دارد؟ و یا در یونان باستان آنگاه كه تهیدستان بینوا و مایوس آتنی بر اثر جنگ و قحطی و بیماری و برای رهایی از فقر و گرسنگی از كشور خود می گریختند، زمانی كه دنیا عرصه تاخت و تاز اسكندر بود و سالیان متمادی كشتار و خونریزی دل ها را سخت و زندگی انسان ها را بی ارزش كرده بود و مكتب هایی فلسفی همچون رواقی و كلبی را موجب شده بود كه به آخرین حد از یاس و ناامیدی رسیده بودند به گونه ای كه زندگی را حتی در بهترین لحظات خوشی و نیك بختی، خوابی تلخ و ناگوار می دانستند و بهتر می دیدند رشته این خواب پریشان را هر چه زودتر از هم بگسلند.

امروزه نیز افسردگی به بخشی جدایی ناپذیر از زندگی تبدیل شده است چه در كشور های پرآشوب صنعتی و چه در كشورهای جهان سومی مانند ایران. بی شك به افسردگی نیز مانند تمام پدیده های انسانی می توان از وجوه مختلف نگریست، چه از وجه روانشناسی كه آن را نوعی بیماری به حساب می آورد و چه از وجوه دیگر همچون جامعه شناسی، فلسفی و یا هنر.

هنر همواره رابطه ای انكارناپذیر با جامعه داشته است، به گونه ای كه همواره به آن همچون سندی برای بهتر فهمیدن جامعه نگریسته شده است. سندی كه گاهی در جهت نمایاندن واقعیت های اجتماعی است و گاهی در جهت فرار از آن.

افسردگی و هنر هر دو واقعیتی اجتماعی اند كه در نمایشگاه «افسردگی عمیق تر» به هم پیوند خورده اند. جایی كه به نوبه خود سابقه دیرینه ای در مورد افسردگی دارد. جایی كه قرن ها تاریخ پرآشوبش مردمی را در سینه خود پرورده است كه با نگاهی افسرده به جهان می نگریسته اند.

امروزه از لحاظ روانشناسی اجتماعی ثابت شده است كه دشواری های زندگی اجتماعی را نمی توان بدون داشتن نوعی تسلی تحمل كرد، این تسلی در جامعه ما در قالب پدیده ای به نام تصوف شكل گرفت و رشدی ناموزون و غول آسا یافت كه با طرد واقعیت های خارجی به جای مبارزه برای كسب آزادی واقعی با شعار زندگی بهتر در دنیای درون، قدم به میدان گذارد و توده های وسیعی از مردم را با شراب سكرآور خود آشنا كرد. مردم ایرانی كه می دیدند در زندگی اجتماعی و سیاسی قادر نیستند حكم خود را روا كنند رو به خانه خود، به دل خود كه در آن فرمانروای مطلق بودند آوردند. در برابر زندگی ناگوار دنیای واقعی، زندگی گوارا و دل انگیزی در دنیای ذهنی خود ساختند و آن را جایگاه آرزوهای بر باد رفته خود دیدند. اكنون كه واقعیت های خارجی نامطلوب است بگذار تا نیروی تخیل واقعیت را یك باره بیافریند.

به نظر می رسد كه روحیه درون گرا و واقعیت گریز تصوف كه عمدتاً در شعر و موسیقی قالب های خود را می یافت، امروزه قالب های جدیدی یافته است، قالب هایی وارداتی كه همان شیوه از زندگی را به نام هنر به ما عرضه می دارد. هنری كه در جهان خالی از اسطوره و معنای ما تنها به سیر دنیای تیره و تار درون می پردازد و هیچ روزنی را نه جست وجو و نه آرزو می كند. راهی كه هنر امروز ما در پیش می گذارد آیا شكل دیگری از همان تصوف نیست كه جبرگرا تن به تقدیر می دهد و تنها اندوه و افسردگی و یاس را به عرصه نمایش می گذارد، عرصه ای كه بیننده و آفریننده و برپاكنندگان آن تنها خلوت های درونی خویش را غریب و مجزا در مكانی عمومی گردهم می آورند. غربتی خموده كه بیش از آن كه راهی برای مبارزه و حركت به سوی رهایی از تنگناهای عمومی باشد، گونه ای مسكن های موقتی و سرگرمی های بی خطری است.

هنر خصلتی دوگانه دارد، خصلتی كه می تواند رهایی بخش باشد و خصلتی كه سركوب گر است اما آرام و خزنده. پرسشی اساسی در این جا بی پاسخ باقی می ماند: آیا این افسردگی است كه بر هنر چمبره زده است و دور باطلی برای باز تولید خویش می سازد و یا این هنر است كه می خواهد برای بیان آلام خویش، برای حركت و مبارزه ای علیه این گرداب بی پایان، راه گریزی بیابد؟ 

منبع: روزنامه شرق